Saturday , 18 November 2017
آخرین اخبار
سوال بزرگ من

سوال بزرگ من

 

… آفتاب تیغ طلوع صبحگاهی که در آکس جاده خودنمایی می کرد همراه با سنگینی ناشی از املت گوجه فرنگی پیرمرد ایوان کی ای …

ناگهان دوست عزیزم رسول (حسینی) مرا از خواب بیدار کرد و با لحنی ملتمسانه خواست تا ضمن باز کردن چشمانم از جوانمرگ شدنش در کوه های سردره جلوگیری کنم . بی خوابی شب قبل و سحر خیزی امروز و خستگی رد کردن ترافیک صبحگاهی پاکدشت و شریف آباد به علاوه آن جمله به اصطلاح ادبی ابتدای این نوشته همگی دست به دست هم داده بوند که یک هفته در میان خودم و دوستانم را این چنین در آستانه روبوسی و در آغوش کشیدن حضرت ازراعیل قرار دهم .

مثل همیشه درب دانشگاه باز بود و زنجیری که گویا هیچ نقشی در ایجاد امنیت برای دانشگاه نداشت ، از آن آویزان. دانشجویی با ظاهر سرشار از سوال خود ( که بعدا فهمیدم نامش رئوف مهرورز است ) در حال نگاه کردن به خودروی پژو 206 تیپ 6 خاکستری دلفینی من بود که گویا چند دقیقه قبل قرار بود بلیط ورود من و رسول به دیار باقی باشد .

10 دقیقه ای تأخیر باعث شد تا بدون مراجعه به اتاق اساتید یکراست وارد کلاس شویم . ده قدمی مانده به درب کلاس رسول (حسینی) به من گفت راستی این جلسه باید به بچه ها چه چیزی بگوییم ؟! خب حقیقت اولین ترمی بود که کارگاه مصالح درس می دادم و کارگاه مصالح درس می داد . … خواب و نیم خواب داخل ماشین و بگو بخند های قبل از زدن املت هم که نگذاشت در مسیر راجع به محتوای درس اولین جلسه ترم فکر کنیم .

بی آنکه بدانم اصلا چه چیزی انتظار مرا می کشد وارد کلاس شدم . رسول را نمی دانم . …لحظه با شکوهی بود . ایستادن دانشجویان در مقابل من و رسول انگار جریان انرژی بی کرانی به من وارد کرد .

نمی دانم تا بعد از ظهر چه گذشت الآن که حدود 2 سال و نیم از آن روز می گذرد هنوز به معجزه بودن روز اول کارگاه مصالح مهر 1392 اعتقاد دارم .

 

چه گذشت ؟!!!!! کسی می داند ؟؟؟؟؟!

2 نظر

  1. یادش بخیر،حیف که استاد حسینی رفت…

  2. zahradehghani

    روزای خوبی بود

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شدخانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*